ازاین که به این سایت سرزدید بیسار خرسندیم، امیدوارم که لحظات خوبی را سپری کنبد، لطفا اگر درهرکجای سایت مطلبی را مطالعه میفرمایید به دور از ادب هست که از مطلب استفاده بفرمایید اما نظر ندهید، اینطور فکر نمیکنید؟ درضمن تالارگفتمان سایت هم هرروز بروز شده وسراسر مطالب جالب وجدید میباشد، منتظر حضورشما هستیم
باتشکر مدیریت سایت: مهندس امین بشارت نیا

ایمیل: shahzade242@yahoo.com

09387345716 بامادرتلگرام ودیگرشبکه های اجتماعی مکاتبه کنید:

موضوعات
:: مطالب ارسال شده : 25532 پست
:: ورودی گوگل امروز : 0 بار
:: تعداددیدگاهها : 0 نظر
:: تاریخ آخرین بروزرسانی : ۲۷/۰۵/۱۳۹۸
:: میانگین بروزرسانی ها : 0.03 دقیقه

۰

 

سروش صحت از آن آدم‌هایی است که به یک هنر اکتفا نمی‌کند. در واقع شکل درست‌تر این جمله اینطور است که یک شکل هنر به سروش صحت اکتفا نمی‌کند!
او فیلم می‌سازد، بازی می‌کند، و مهم‌تر از همه می‌نویسد؛چه فیلمنامه و چه داستان‌های کوتاه.
شیوه‌ی خاص متن‌هایش و احساسی که پشت آن‌هاست باعث می‌شود تا هر جا که قلم بزند خیلی زود طرفداران خاص خود را پیدا کند.
صحت در روزنامه‌ی اعتماد ستونی داشت که تاکسی نوشته‌هایش را در آن می‌نوشت.
تاکسی نوشته‌هایی که به سرعت به یکی از قسمت‌های محبوب روزنامه بدل شدند و بعضی از داستان‌های آن آنقدر محبوب شدند که در سرتاسر اینترنت دست به دست چرخیدند.

+سعی میکنم هر چند روز یک بار داستان های کوتاه از سروش صحت واینجا واستون بزارم !

پس منتـــظر بقیه داستان های جالب ایشون باشید و دنبال کنید

 

زندگینامه

سرم را به شیشه تاکسی تکیه داده بودم و چرت می زدم، احساس کردم کسی صدایم می کند. چشم هایم را باز کردم. مردی که کنارم نشسته بود آرام تکانم می داد. «ببخشید، خیلی عذر می خوام.»

«جانم.»

مرد گفت؛ «شما تو روزنامه چیز می نویسین؟»

«بله.» «می شه یه لطفی به من بکنید؟»

«در خدمتم.»

می خواستم اگه زحمتی نیست زندگینامه منو تو روزنامه بنویسید که بقیه بخونن.»

گفتم «من هفته یی هفت هشت خط بیشتر نمی نویسم، یه کوچولو پایین صفحه.»

مرد گفت؛ «می دانم، منم زندگینامه ام رو خیلی خلاصه می گم، آموزنده است، بقیه بخونن درس می گیرن. چهار خط هم بیشتر نیست.»

گفتم؛ «بفرمایید.»

مرد گفت؛ «من پنجاه و یک سال پیش در یکی از شهرستان های اطراف تهران به دنیا آمدم، در بیست و چهار سالگی ازدواج کردم و صاحب دو فرزند دختر و یک پسر شدم. زندگی ام فراز و فرودهای زیادی داشته و تا چند وقت دیگر هم می میرم. تمام شد.»

کمی گیج شده بودم. گفتم؛ «مطمئنید تا چند وقت دیگه می میرید؟»

گفت؛ «بله.» بعد گفت؛ «شما خودت هم تا چند وقت دیگه می میری.»

گفتم؛ «اون وقت این زندگینامه شما کجاش آموزنده بود؟»

گفت؛ «شما بنویس، خواننده اگه عاقل باشه، خودش جای آموزنده اش رو پیدا می کنه.»

 

:: Information 236
موضوع : متفرقه ها
تاریخ بروزرسانی : ۲۳ آبان ۱۳۹۳
راهنما : برای مشاهده راهنما اینجا را کلیک نمایید
:: QR Code
نویسنده : ( AMIN BesharatNia ) | تعداد ارسال ها ( 25435 ) | درباره نویسنده :
:: Comments


نظرات بسته شده.

برخی از برنامه های اندرویدی طراحی شده ما