ازاین که به این سایت سرزدید بیسار خرسندیم، امیدوارم که لحظات خوبی را سپری کنبد، لطفا اگر درهرکجای سایت مطلبی را مطالعه میفرمایید به دور از ادب هست که از مطلب استفاده بفرمایید اما نظر ندهید، اینطور فکر نمیکنید؟ درضمن تالارگفتمان سایت هم هرروز بروز شده وسراسر مطالب جالب وجدید میباشد، منتظر حضورشما هستیم
باتشکر مدیریت سایت: مهندس امین بشارت نیا

ایمیل: shahzade242@yahoo.com

09387345716 بامادرتلگرام ودیگرشبکه های اجتماعی مکاتبه کنید:

موضوعات
:: مطالب ارسال شده : 25296 پست
:: ورودی گوگل امروز : 6 بار
:: تعداددیدگاهها : 0 نظر
:: تاریخ آخرین بروزرسانی : ۰۳/۰۴/۱۳۹۸
:: میانگین بروزرسانی ها : 0.03 دقیقه

akhlagh3جوان دیندار

جوان دین دار

مردی بود در «مرو» که او را «نوح بن مریم» می گفتند و قاضی و رییس مرو بود و ثروتی بسیار داشت. او را دختری بود با کمال وجمال، که بسیاری از بزرگان وی را خواستگاری کردند وپدر، در کار دختر سخت متحیر بود و نمی دانست او را به که دهد. اگر دختر را به یکی دهم، دیگران آزرده می شوند و فرومانده بود. قاضی، خدمتکاری جوان ِبسیار پارسا و دینداری داشت، نامش « مبارک » بود و باغی داشت بسیار آباد و پر میوه . روزی به او گفت: امسال به تاکستان (باغ انگور) برو و از آن ها نگهداری کن. خدمتکار برفت و دو ماه در آن باغ به کار پرداخت. روزی قاضی به باغ آمد و به مبارک گفت: ای مبارک! خوشه ای انگور بیاور. جوان، انگوری بیاورد، ترش بود. قاضی گفت: برو خوشه ای دیگر بیاور. آورد، باز هم ترش بود. قاضی گفت: نمی دانم باغ به این بزرگی چرا انگور ترش پیش من می آوری و انگور شیرین نمی آوری؟

مبارک گفت: من نمی دانم کدام انگور شیرین است وکدام ترش! قاضی گفت: سبحان الله! تو اکنون دو ماه است که انگور می خوری و هنوز نمی دانی شیرین کدام است؟

گفت: ای قاضی! به نعمت تو سوگند که من هنوز از این انگور نخورده ام ومزه اش را ندانم که ترش است یا شیرین! پرسید: چرا نخوردی؟ گفت: تو به من گفتی که انگور نگه دار، نگفتی که انگور بخور و من چگونه می توانستم خیانت کنم!

قاضی بسیار شگفت زده شد و گفت: خدا تو را بدین امانت نگه دارد. قاضی چون دانست که این جوان بسیار عاقل و دیندار است گفت: ای مبارک! مرا در تو رغبت افتاده ، آنچه می گویم باید انجام بدهی!

قاضی گفت: ای جوان! مرا دختری است زیبا، که بسیاری از بزرگان او را خواستگاری کرده اند، ‌نمی دانم به که دهم، تو چه صلاح می دانی؟

مبارک گفت: کافران در جاهلیت در پی نسب بودند و یهودیان و مسیحیان، روی زیبا ودر زمان پیامبر ما، دین می جستند و امروز، مردم ثروت طلب می کنند، تو هر کدام را خواهی انتخاب کن!

قاضی گفت: من دین را انتخاب می کنم و دخترم را به تو خواهم داد که دیندار و با امانتی. قاضی جریان را با همسرش مطرح کرد، سپس مادر بیامد و پیغام پدر را به او رسانید. دختر گفت: چون این جوان دیندار و امین است، می پذیرم و آنچه شما می فرمایید، همان کنم و از حکم خدا وشما بیرون نیایم و نافرمانی نکنم! قاضی، دخترش را به مبارک داد با ثروتی بسیار زیاد. پس از چندی، خدای تعالی به آن پسری داد که نامش را « عبد الله بن مبارک » گذاشتند و تا جهان هست، حدیث او کنند به زهد وعلم و پارسایی!۱

۱- خواندنی های ادب پارسی ، محمد غزالی ، ص۲۶۳ ، به نقل از کتاب داستان های جوانان ، محمد علی کریمی نیا

:: Information 489
تاریخ بروزرسانی : ۱۷ مرداد ۱۳۹۳
راهنما : برای مشاهده راهنما اینجا را کلیک نمایید
:: QR Code
نویسنده : ( AMIN BesharatNia ) | تعداد ارسال ها ( 25199 ) | درباره نویسنده :
:: Comments


نظرات بسته شده.

برخی از برنامه های اندرویدی طراحی شده ما