ازاین که به این سایت سرزدید بیسار خرسندیم، امیدوارم که لحظات خوبی را سپری کنبد، لطفا اگر درهرکجای سایت مطلبی را مطالعه میفرمایید به دور از ادب هست که از مطلب استفاده بفرمایید اما نظر ندهید، اینطور فکر نمیکنید؟ درضمن تالارگفتمان سایت هم هرروز بروز شده وسراسر مطالب جالب وجدید میباشد، منتظر حضورشما هستیم
باتشکر مدیریت سایت: مهندس امین بشارت نیا

ایمیل: shahzade242@yahoo.com

09387345716 بامادرتلگرام ودیگرشبکه های اجتماعی مکاتبه کنید:

موضوعات
:: مطالب ارسال شده : 25790 پست
:: ورودی گوگل امروز : 5 بار
:: تعداددیدگاهها : 0 نظر
:: تاریخ آخرین بروزرسانی : ۲۷/۰۷/۱۳۹۸
:: میانگین بروزرسانی ها : 0.03 دقیقه

پدرام ابراهیمی در ضمیمه طنز روزنامه قانون نوشت:

حرف از دربی سرخابی تو آلمان شد، یاد این خاطره افتادم:

اسفند سال ۸۴ بود. دوشاخه تلفن را کشیده و به همراه برادر و مادرم منتظر آغاز بازی پرسپولیس استقلال بودیم. تپش قلب و استرسم آن‌قدر زیاد شده بود که مجبور شدم یک قرص ایندرال بیندازم بالا. داور خارجی (که اسمش یادم نیست) سوت شروع مسابقه را زد که یک‌دفعه صدای اف‌اف بلند شد. اینجایش را نخوانده بودیم. همه عالم می‌دانستند ما در این روز نه مهمان دعوت می‌کنیم و نه به مهمانی می‌رویم. مادرم آیفون را جواب داد و بعدش به ما گفت: «پا شید، سد خانومه». سد خانوم؟! سد خانوم نداشتیم. دو سه دقیقه‌ای طول کشید تا خانم همسایه با ناله از زانودرد و کمردرد و چی‌درد و چی‌درد پله‌های چهار طبقه را طی کند و برسد به واحد ما و من و برادرم متوجه شدیم که یکی از همسایه‌هاست که با مادرم سلام و علیکی دارند. بفرما بفرما و اینجا نَشین اونجا بشین و سد خانوم تلپی نشست روی کاناپه روبه‌روی تلویزیون. من و برادر یک نگاه به تلویزیون و یک گوش به مادر که: «اون پیش دستی رو بیار»، ««اون قندونو بیار» و سد خانوم که از گره اداری کار دخترش با مادرم حرف می‌زد که آن زمان هنوز بازنشسته نشده بود. در آشپزخانه داشتم قندان را پر می‌کردم که مزدک میرزایی داد زد: «…عارف محمدوند و… خطا پشت محوطه جریمه استقلال» که صدا قطع و همه‌جا تاریک شد. برق رفت.

تو وادی‌های کبریت بیار و روشنایی را روشن کن بودیم که متوجه شدم یکی دارد به شیشه پنجره، سنگ می‌زند. رفتم دیدم دو نفر از دوستانم، بابک و محمد، با دست اشاره می‌کنند: بیا پایین. با برادرم رفتیم پایین؛ بابک رادیو دو موج باتری‌خور آورده بود. گوش چسبانده بودیم به گزارش بازی که گزارشگر با هیجان فریاد کشید: «حالا در میانه‌ زمین… یه شوت سرکش… (و سکوت طولانی)» آقا ما نمی‌بینیما! خب بگو کی زد؟ چی شد؟ صدای ما در سکوت و تاریکی شهرک‌مان پیچیده بود و با تمام حس شنوایی، تخیل و حس ششم‌مان، نیمه اول را به آخر رسانده بودیم و بابک داشت در فاصله دو نیمه، با موج‌های رادیو ور می‌رفت که سمند نیروی انتظامی زد کنار و دو مامور از آن پیاده شده و آمدند سمت ما. ما که روی لبه‌ یکی از باغچه‌ها نشسته بودیم، پاهایمان را جمع کردیم و سعی کردیم به وضوح نشان بدهیم که میخ رادیو هستیم. مامور ولی آمد بالای سرمان ایستاد و پرسید: «اینجا چی می‌خواید؟» چهار نفر با معدل سنی بیست سال بلند شدیم و ایستادیم و بابک رادیو را گرفت جلو. مامور گفت: «مزاحمت نوامیس گزارش شده.

:: Information 172
تاریخ بروزرسانی : ۱۵ تیر ۱۳۹۶
راهنما : برای مشاهده راهنما اینجا را کلیک نمایید
:: QR Code
نویسنده : ( AMIN BesharatNia ) | تعداد ارسال ها ( 25693 ) | درباره نویسنده :
:: Comments


نظرات بسته شده.

برخی از برنامه های اندرویدی طراحی شده ما