ازاین که به این سایت سرزدید بیسار خرسندیم، امیدوارم که لحظات خوبی را سپری کنبد، لطفا اگر درهرکجای سایت مطلبی را مطالعه میفرمایید به دور از ادب هست که از مطلب استفاده بفرمایید اما نظر ندهید، اینطور فکر نمیکنید؟ درضمن تالارگفتمان سایت هم هرروز بروز شده وسراسر مطالب جالب وجدید میباشد، منتظر حضورشما هستیم
باتشکر مدیریت سایت: مهندس امین بشارت نیا

ایمیل: shahzade242@yahoo.com

09387345716 بامادرتلگرام ودیگرشبکه های اجتماعی مکاتبه کنید:

موضوعات
:: مطالب ارسال شده : 25420 پست
:: ورودی گوگل امروز : 3 بار
:: تعداددیدگاهها : 0 نظر
:: تاریخ آخرین بروزرسانی : ۳۰/۰۴/۱۳۹۸
:: میانگین بروزرسانی ها : 0.03 دقیقه

آستان مقدس امام رضا (ع)، کانون توجه دلهاى مشتاق اهل بیت عصمت و طهارت است و هر لحظه در این کانون مؤثر بر روح و روان آدمى، تجربیات معنوى ارزشمندى را نصیب مىکند که غالباً وصف نشدنى است.

دراین بارگاه مقدس، هر کس به فراخور حال خویش از کرامات، عنایات، توجهات و … برخوردار مىشود و کسى نیست که به درک حضور نایل وشد ولى به بهره اى که از جمله آن سبکى روح و آرامش روان پس از زیارت است، دست نیابد.

یا ضامن آهو، مجموعه هشت روایت از حضور زائرین حریم حرم مطهر حضرت على بن موسى الرضا(ع) است که بى هیچ شکى، توفیق الهى و نیز تأثیر معنوى بارگاه ملکوتى آن حضرت باعث شکل گیرى آن شده است.

این مجموعه نگاهى دارد به گوشه اى بسیار کوچک از خلوت حضور زائرانى از روضه رضوى که غالباً با هزاران آرزو و نیاز به زیارت طلبیده شده اند ولى در نهایت آنچه را خواسته اند و در پایان زیارت خود به آن دست یافته اند تنها سبکى روح، آرامش معنوى و تسلیم در مقابل ذات اقدس الهى و رضایت به رضاى او که مىتواند مهمترین سرمایه انسان در جهان مادى امروز باشد، بوده است؛ زائرانى که گاه زیارت، آن چنان بر آنان اثر مىگذاشته که حوائج مادى، دیگر از چشم آنان رخت بر مىبسته و آرزوها و خواسته هایشان در آن محو مىشده است؛ زائرانى که هر روز دهها هزار تن از آنان سر بر آستان دوست مىنهاده و مىنهند و صدها هزار خاطره نانوشته را در ضمیر ذهن خود جاى داده و مىدهند.

۱گِرهى بر پنجره فولاد
به خود که آمد صورتش خیسِ خیس شده و حنجره اش درد گرفته بود، ولى در گلویش احساس سبکى خاصى مىکرد، همان احساسى که وقتى شبهاى تنهایى، زیر لحاف مندرس و سنگینش، پس از یک گریه طولانى به او دست مىداد.
آرامِ آرام شده بود، ولى هنوز در گلویش فریادى را حس مىکرد که یکى از زائران آن را در حنجره اش ناکام گذارد. حرفهاى زائر آقا را به صورت زمزمه هایى مبهم مىشنید. چادرش را بیشتر به روى صورت کشید، ولى زائر تلاش مىکرد با دستش چادر را از روى صورت او کنار زند و سعى داشت به هر ترتیبى که شده، نمازامام موسى کاظم(ع)را به او آموزش دهد.
« چرا این قدر گریه و ضجه مىکنى و نمىگذارى زائران دیگر، زیارت کنند؟! برو نماز امام موسى کاظم(ع) را بخوان، حاجتت حتماً بر آورده مىشود!».
با آن که تازه آرامش یافته بود، ناگهان بغضى سنگین در گلویش خزید. چادرش را روى صورت کشید و دست راستش را داخل جیب کرد. مىخواست ببیند تکه پارچه سبزى که با خودش براى بستن دخیل آورده بود، هنوز هست یا نه؟ پارچه را از جیبش در آورد و آن را چندین بار در دست فشرد، به صورتش نزدیک کرد، بىصدا با اشکهایش شستشو داد، مقابل چشمانش گرفت و با دست در آن نگریست! گویا درون پارچه نور امیدى مىدید و شاید کلید مشکلاتش را!
تمام آرزوهایش را در آخرین نگاه به تکه پارچه خلاصه کرد، آن را داخل جیب پیراهنش درست روى قلبش گذاشت و دست چپش را روى قلب خود قرار داد. مىخواست ضربه هاى قلبش هم با پارچه التماس کنند!
خودش را جمع و جور کرد، دستش هنوز روى قلبش قرار داشت، چادرش را هم جمع و جور کرد، کفشهایش را به دست گرفت و آهسته آهسته به پنجره فولاد نزدیک شد. آن روز، روز زیارتى آقا علىبن موسىالرّضا(ع) ونزدیک شدن به پنجره فولاد کار بسیار سختى بود. گوشه اى را پیدا کرد، کفشهایش را به آن گوشه پرتاب نمود و خودش را به هر ترتیبى که بود به پنجره فولاد رسانید. با وجود این که برایش بسیار سخت بود ولى هنوز دست چپش روى پارچه و قلبش قرار داشت. دیگر فاصله اى بین صورت خود و پنجره طلا نمىدید. صورتش را به پنجره چسبانید و با تمام وجود براى دخترش دعا کرد.
دختر او از یک سال و نیم پیش به قول پزشکان به بیمارى لاعلاجى مبتلا شده بود و او هر روز صبح شاهد تحلیل رفتنش بود. ماه بانوى تمام قوم و خویش، حالا به حال و روزى افتاده بود که همه با دلسوزى و ترحم نگاهش مىکردند. درست مثل یک آدم برفى که در گرماى خورشید قرار گیرد، در حال آب شدن بود.
دستش را آرام از روى قلبش برداشت و آن را داخل جیب پیراهنش فرو برد، ولى اثرى از پارچه سبز ندید! براى چند لحظه دنیا دور سرش چرخید، به خود آمد، هر چه سعى کرد پارچه را نیافت. سیل عظیم زائران او را نیز به همراه دستهایشان که تمناى وصال پنجره فولاد را داشتند، به آن فشار مىداد. براى لحظاتى نفسش گرفت. صداى زائران را مىشنید که مىگفتند: « خانوم، زیارت کردى، بیا عقب، ما هم زیارت کنیم!».
نمىدانست چه کند؟ مىخواست تمام نیاز و نیتش را هنگام بستن دخیل به پنجره فولاد، به زبان جارى کند! ولى حالا چه کند؟ نزد آقا التماس مىکرد! حالا دیگر براى یافتن پارچه سبز خود، التماس مىنمود و از آقا کمک مىخواست! ناگهان فکرى به ذهنش رسید. گوشه چارقد سفیدش را زیر دندان گرفت. تمام نیرویش را در دستش متمرکز کرد وپارچه را کشید. پس از لحظه اى، تکه اى از چارقد در دستش بود. حالش را نمىفهمید، مىخواست محکمترین جاى پنجره را بیابد و سخت ترین گره ها را به آن بزند. در مقابل صورتش جایى را یافت. گوشه چارقدش را که حالا تمام آرزوهایش را در آن جا داده بود، در دست گرفت و آن را گره زد. به هر سختى که بود خودش را از میان جمعیت بیرون کشید. به طرف سقاخانه رفت. آبى به سر و صورتش زد. درست رو به روى پنجره فولاد با فاصله چند مترى، نشست و به آن خیره شد. از دور پارچه اى را که به پنجره بسته بود، مىدید. ناگهان مشاهده کرد که یکى دو تن از خدام حرم مشغول پراکنده کردن مردم از جلوى پنجره فولاد هستند، چند نفرى هم با تیغ و قیچى به آن نزدیک شدند و همه گره ها را باز کردند! مردم تمام گره هاى باز شده را به عنوان تبرک مىبردند! خودش مىدید که تکه چارقدش در دست خانم مسنى بود که آن را بر سر و صورتش مىکشید!
به رغم همه خستگى، حال خوبى داشت. احساس مىکرد آقا حاجتش را برآورده است. خم شد که کفشهایش را از روى زمین بردارد، ناگهان دستش به پارچه سبز خود که در کفشش جا گرفته بود، خورد! مانند کسى که گم شده اش را یافته باشد، دیگر در پوست خود نمىگنجید! کفشهایش را برداشت. مجدداً به پنجره فولاد آقا خیره ماند!
باد ملایمى، سبکىاش را صد چندان کرده بود. آرام آرام به طرف پنجره به راه افتاد. با زحمت خودش را به آن رسانید. آرام شده بود، آرام آرام! دست چپش را بآهستگى بر محل گره گذاشت.
باور مىکرد که گرهش واقعاً باز شده است؛ باور مىکرد که اثرى از گرهش وجود ندارد! جاى خالى گره! آرامشش را چندین برابر کرد. بىاختیار سرش را بر روى دست راستش قرار داد و پلکهایش را بر روى هم گذاشت.
قطرات اشک، آهسته صورتش را مىپوشانید. در حالى که لبهایش مدام بر هم مىخوردندن زائرین دیگر، بوضوح مىشنیدند که او با خود مىگفت:
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الامامُ الشَّهیدُ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الامامُ الْغَریبُ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الامامُ الْهادِى
أشْهَدُ اَنَّکَ تَشْهَدُ مَقامى
وَ تَسْمَعُ کَلامى وَترُدُّ سَلامى
وَاَنْتَ حَى عِنْدَ رَبِّکَ مَرْزوْقٌ…

۲فلکه آب کجاست؟

صورتش گُر گرفته و عرق سردى بر پیشانىاش نشسته بود. خودش را بسختى سرزنش مىکرد و زیر لب مىگفت: « کاش به حرف دخترم گوش کرده بودم و منتظر مىماندم تا خودش مرا به زیارت آقا بیاورد!».
همیشه همین که صحبت از زیارت امام رضا(ع) مىشد، مىگفت:
« آقا! باید آدم را طلب کند، من بارها شده، ناگهان راهى زیارت شده ام و گاهى هم از کنار صحنها گذشته ام، ولى توفیق زیارت نصیبم نشده است». علیرغم اضطراب ونگرانى، در اعماق دلش، امید به پابوسى آقا، موج مىزد. در پیاده روى مشرف به بست شیخ بهایى، به دیوار تکیه کرد و تک تک زائران را زیر نظر گرفت.
با خودش روزهایى را تجسم مىنمود که تنها با پاى پیاده، مسافتى طولانى را جهت تشرف به حرم مطهر طى مىکرد و باز با همان پا، پس از زیارت برمىگشت و خم هم به ابرو نمىآورد، ولى حالا به روزى افتاده است که باید حتماً یکى از آشنایانش او را براى زیارت همراهى کند.
یکى دو سال قبل، وقتى همسرش هنوز زنده بود، فرسودگى خیلى ناراحتش نمىکرد، ولى از روزى که او دارفانى را وداع کرد، دست نگر بچه هایش ـ که هر یک به قول خودشان، خروارها گرفتارى داشتند ـ شده بود. به همین علت به محض این که دخترش از خانه بیرون رفت، او هم خود را سریع براى پابوسى آقا آماده کرد و از خانه بیرون زد.
دستمال چهارخانه همسرش را که در طول حیاتش هر وقت به زیارت مشرف مىشد، با خود مىبرد وبه ضریح مىمالید و همواره در جیب پیراهنش مىگذاشت و شبها هم زیر متکایش قرار مىداد وآن را همواره در جیب وهمراه خود کرده بود، درآورد، جلوى بینىاش گرفت و آن را خوب بویید و سپس بر روى عرض پیشانى خود قرار داد و به دنبال آن گوشه چشمانش را از قطرات اشک زدود و آه سرد سینه اش را با قطره اشک دیگرى بیرون داد وبا بغض در گلو گفت:
« اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا عَلِىَّ بنَ مُوسَىالرَّضا!». 
ناگهان دختر خانمى به طرف او آمد، رو به او کرد وگفت: مادرجان! چرا اینجا ایستاده اید؟ حالتان خوب نیست؟ تمام نیرویش را در لبهاى خشکیده اش جمع کرد و گفت: فکه آب کجاست؟ دختر خانم پرسید: مىخواهید به فلکه آب بروید؟ و پیرزن پاسخ داد: مىخواستم به پابوس آقا بروم، ولى گم شده ام! وبا کشیدن آهى، اضافه کرد: وقتى مثل شما جوان بودم، هر روز با همسر خدا بیامرزم به زیارت آقا! مىآمدم ولى حالا… دختر خانم با گشاده رویى گفت: من هم دارم به زیارت مىروم اگر مایلید مىتوانید با من بیایید! گویا تمام دنیا را یکباره به او داده بودند! چند بار خدا را شکر کرد و در کنار دختر به راه افتاد.
حال غریبى داشت. مىخواست هر چه زودتر ضریح را مشاهده کند، دلش براى ضریح تنگ شده بود! نسیم بسیار ملایمى، صورت عرق گرفته اش را نوازش داد و سردى دلچسبى را احساس کرد. دختر خانم به خاطر مراعات حال پیرزن، بسیار آرام آرام قدم برمىداشت. آن دو، صحنها را، پشت سر گذاشتند و به ورودى صحن آزادى رسیدند. پیرزن در حال و هواى خودش بود، صداى قلبش را که بشدت مىتپید و برایش احساس خوشایندى ایجاد کرده بود، مىشنید و مرتب خدا را شکر و از آقا تشکر مىکرد. ناگاه صداى دختر خانم او را به خود آورد! مادرجان! مىخواهید از اینجا، خودتان بروید؟ دوباره نگرانى به سراغش آمد. با خود گفت: نکند این دختر خانم از راه رفتن آرام من، رنجیده است؟ در همین فکر بود که او ادامه داد: من به داخل حرم مطهر مىروم، اگر مایل هستید مىتوانید با من بیایید. پیرزن با سر به او پاسخ مثبت داد و لب به دعایش گشود.
هر دو وارد حرم شدند و به خیل زائرین پیوستند. پیرزن که از خوشحالى در پوست خود نمىگنجید، آهسته آهسته خود را به نزدیک پله هاى دارالسعاده رسانید و در آنجا نشست و پس از استراحتى کوتاه، تمام حواسش را متوجه زیارت کرد و براى خلوت با خود، خدا و آقاى خود! به نماز زیارت ایستاد. پس از اتمام نماز خود، دختر خانم را دید که غرق در راز و نیاز با امام رضا(ع) است. خود را به او نزدیکتر و او را متوجه خود نمود. او هم که مىخواست شروع به خواندن زیارتنامه کند، در حالى که در صدایش لرزشى وجود داشت، از پیرزن پرسید؟ مىخواهید بلندتر بخوانم؟ واو هم که از خدا مىخواست، گفت: البته که مىخواهم!
پس از پایان زیارتنامه، دختر خانم همچنان مشغول رازونیاز خود بود ولى پیرزن مضطرب، نشان مىداد. از سویى مىخواست از او، جهت بازگشت به خانه راهنمایى بخواهد و از سویى دیگر دلش نمىآمد خلوت او را به هم بزند. خداخدا مىکرد که مناجات و زیارتش تمام شود، چون تنها دخترش، اطلاعى از بیرون آمدن او از منزل نداشت. غرق در تماشاى ضریح شده بود که ناگهان آن دختر گفت: مادرجان من به طرف فلکه آب مىروم اگر زیارتتان تمام شده، مىتوانم شما را تا آنجا همراهى کنم! پیرزن چادرش را بسرعت جمع وجور کرد وهمراه او به راه افتاد.
دختر خانم براى گذاشتن زیارتنامه به داخل جاکتابى، از او جدا و ناگهان در ازدحام زائرین ناپدید شد. لحظاتى گذشت اما از او خبرى نشد. دوباره دلهره سراپاى وجودش را فرا گرفت و زیر لب زمزمه کرد:
اى علىابن موسىالرضا! چطور به خانه بروم آقا!؟ یا ضامن آهو! چه کنم؟
در همین گیر و دار بود که دخترخانم را از پشت سر دید. خوشحال شد، خودش را سریع از بین زائران به او رسانید و پشت سرش به حرکت درآمد. از دارالسعاده بیرون آمدند و زیر ایوان طلا قرار گرفتند. بآرامى به شانه دختر خانم زد. او برگشت ولى کس دیگرى بود! همراه او نبود! با دستپاچگى پرسید: فلکه آب، کجاست!؟ پاسخ او نشان مىداد که فارسى نمىداند! ناامیدانه تصمیم گرفت هر طور که هست، خودش برگردد.
عزمش را جزم کرد. به خودش دلدارى مىداد که این راهها را سالهاى سال، بارها طى کرده ام، امام رضا(ع) هم کمک مىکند!
هر طور شده فلکه آب را پیدا مىکنم. داخل صحن آزادى به دور خودش مىچرخید. به نظرش تمام درهاى خروجى مثل آن درى بود که از آن به داخل صحن پا گذاشته بود. تصمیم گرفت براى بهبود حالش، آبى به سر و صورت خود بزند. پس از لحظاتى، جلو یکى از شیرهاى آب داخل صحن آزادى بود که دستى به شانه اش زده شد و در پى آن، صدایى گفت: مادرجان! صدا آشنا بود وبا خودش آرامش خاصى را به همراه آورد!
سریع برگشت! دختر خانم ادامه داد: چطور شد؟ تصمیم گرفتید تنها بروید؟ گویى آقا امام رضا(ع) یک بار دیگر به او جانى تازه داده بود. هر دو آرام آرام به سوى فلکه آب گام برمىداشتند.
در طول راه پیرزن از بچه ها، نوه ها و همسرش و بویژه از دستمال به یادگار مانده از او که براى آن مرحوم بسیار عزیز بود و هر بار که به حرم مشرف مىشد آن را به ضریح متبرک مىکرد وهرگز آن را از خود دور نمىنمود و اکنون براى او مثل جانش عزیز بود، تعریفها کرد.
لحظاتى بعد به جایى رسیدند که از آنجا فلکه آب دیده مىشد. دختر خانم، فلکه آب را با انگشت به پیرزن نشان داد و گفت: شما از کدام طرف مىخواهید بروید؟ پیرزن در پاسخ گفت: من باید دیوار بازار رضا را بگیرم و جلو بروم؟ دختر خانم گفت: مىتوانید خانه تان را پیدا کنید؟ پیرزن پاسخ داد: این قسمتها را مثل کف دستم مىشناسم.
پس از دقایقى از عرض خیابانى که روبه روى گنبد حضرت بود وبه بازار رضا منتهى مىشد، عبور کردند. پیرزن رو به گنبد ایستاد و گفت:
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا عَلِىَّ بنَ مُوسَى الرَّضا! 
و با پایان این سلام، قطره اشک خود را که ناگهان از گوشه چشمش سرازیر شده بود، پاک نمود.
کمى مضطرب بود. مىخواست به گونه اى از دخترخانم تشکر کند ولى نمىدانست، چگونه؟ هر چه فکر کرد چیزى با ارزشتر وعزیزتر از دستمال به یادگار مانده از همسرش، پیدا نکرد که به او هدیه بدهد! دستمال برایش خیلى عزیز بود، آن قدر عزیز که فکر این که آن را از خودش دور کند، پریشانش مىکرد، ولى او از دستمال برایش عزیزتر شده بود، آن قدر عزیزتر که دیگر آن دستمال را براى او هدیه مناسبى نمىدانست. احساس مىکرد امام رضا(ع) او را لایق دانسته و برایش این چنین وسیله زیارتى، قرار داده است!
مشغول همین افکار بود که ناگهان با برخورد دوچرخه اى به دختر خانم، وى نقش بر زمین گردید. دوچرخه سوار بسرعت از دوچرخه پیاده و دختر خانم هم از روى زمین بلند شد. دست راستش با جدول کنار خیابان جراحت مختصرى دیده و خونین شده بود. دست چپش را روى محل خون ریزى قرار داد و سعى داشت خون آن را بند آورد. به کنار پیاده رو آمدند و دوچرخه سوار با رضایت او که مىگفت چیزى نشده است محل را ترک کرد و مردم هم متفرق شدند.
دختر خانم با تعجب پیرزن را که با نگرانى دستمال یادگارى همسرش را به دست او مىبست، مىنگریست که در همان حال مىگفت: خدا عاقبت به خیرت کند، دخترم! به خیر گذشت! امروز را هرگز فراموش نمىکنم! امروز یکى از روزهاى خوب زندگى من بود!
دختر خانم در پیاده رو، روبه روى آقا امام رضا(ع) قرار گرفت و زیر لب گفت:
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا عَلِىِّ بنِ مُوسَى الرِّضا! 
و لحظه اى با نگاه خود، پیرزنى را که خشنود از زیارت آقا! دیوار پیاده روى خیابان جنب بازار رضا را طى مىکرد، دنبال کرد.لبخند رضایت بر لبانش و خاطره اى دلچسب و دلنشین در قلبش، نقش بست.
۳زائــر غـریـب
گرماى هوا به حدى رسیده بود که او را بىطاقت مىنمود، ولى میل به زیارت آقا على بن موسى الرضا(ع)، آن قدر او را مشتاق کرده که نسبت به گرمى هوا بىتوجه بود و دیگر نمىتوانست به چیزى جز زیارت بیندیشد! احساس مىنمود که دلش مىخواهد در بهشت باشد! با حرم مطهر، تصویرى از بهشت را در ذهنش مجسم مىکرد و باور داشت که این مکان مقدس قطعه اى از بهشت است.
هنگامى که از کنار آب نماى صحن امام مىگذشت، نسیمى ملایم و روح افزا، قطرات آب معلق در هوا را به چهره اش پاشید و صورت آفتاب خورده و عرق کرده اش را نوازش داد. سرش را به آسمان بلند کرد، دلش مىخواست چشمهایش را ببندد و تصویر ذهنى خودش را مرور کند. در قلبش تواضع خاصى را احساس مىنمود. صلوات بر على بن موسى الرضا(ع)، که همواره هنگام تشریف به آستان مقدس تا ورود به حریم حرم، مرتب زیر لبانش زمزمه مىشد، بر لبان او نشست:
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِىِّ بنِ مُوسَى الرِّضَا المُرتَضَى الامامِ التَّقِى النَّقِىِّ … 
روبه روى ایوان طلا، درست مقابل ضریح ایستاد و اذن دخول گرفت، گامهایش، آرام آرام او را به درون حرم هدایت مىکردند. کفشهایش را دست به دست کرد، قالیى را که به عنوان پرده به سر در نصب کرده بودند کنار زد و وارد حرم شد. با دیدن ضریح مطهر، جانى تازه گرفت و اشک در چشمانش حلقه زد. دستش را با اشتیاق به در و دیوار حرم مىکشید و جلو مىرفت. روبه روى ضریح نشست و با قلبى مملو از آرامش، شروع به خواندن زیارت نامه کرد. در قرائت زیارت نامه، همیشه وقتى به عبارت 
« اَشهَدُ اَنَّکَ تَشهَدُ مَقامى وَ تَسمَعُ کَلامى وَ تَرُدُّ سَلامى و اَنتَ حَىّ عِندَ رَبَّکَ مَرزوُقٌ »
مىرسید، حالش منقلب مىشد، بىاختیار قلبش مىلرزید، روى زیارت نامه خم مىشد و در حالى که بغض نیمه تمامش را فرو مىداد و اشکهایش را از پهنه صورتش، پاک مىکرد، زیر چشمى هم به ضریح مىانداخت و این فراز از زیارت نامه را، چندین بار تکرار مىکرد، گویا مىخواست پاسخ سلامش را بگیرد.
زیارت نامه به پایان رسید و در همان نقطه به نماز زیارت ایستاد. معمولاً پس از پایان نماز آرام مىگرفت ولى گویا در این لحظه به آرامش مطلوب خود نرسیده بود. جایگاه خود را ترک کرد و با عبور از دارالزهد به سوى روضه منوره حرکت نمود. رو به روى ضریح ایستاد و لحظه اى به آن چشم دوخت. بى اختیار و به طور مکرر به آقا سلام مىداد و با هر سلامى، گویا یک گام به ایشان نزدیک تر مىشد.
جمعیت و ازدحام زائران او را با خودش به نقطه اى که با ضریح، چند قدمى بیشتر فاصله نداشت، رساندند. درهمان مکان نشست و به ضریح مطهر خیره ماند. ناگهان برخورد چند قطره گلاب به صورتش، او را به خود آورد. در همین جا، جایى براى نماز پیدا کرد و مجدداً به نماز زیارت ایستاد. پس از اتمام نماز آرام شده و با امام رضا(ع)، مادر ایشان، حضرت فاطمه زهرا(س) و پدرشان، حضرت امیرالمؤمنین به نجوا نشسته بود و مىخواست پیرو واقعى آنها باشد.
در همین احوال ناگهان زائرى میانسال درحالى که چادر سفیدى بر سر و ظاهرى بسیار آرام و شاد داشت با دستش به شانه او زد و گفت: خانم! نمازتان تمام شد؟ و او با دستپاچگى گفت: خیلى وقت است تمام شده، بفرمایید! خانم میانسال به چهره اى گشاده، رو به او کرد و با لهجه شیرینى گفت: الان هفت روز است که از شیراز به مشهد آمده ام. در شیراز همیشه سعى کرده ام قرآن را حفظ کنم ولى تا به حال هر چه تلاش نموده ام، موفق نشده ام، تا این که اولین روزى که به زیارت مشرف شدم از آقا علىبن موسىالرضا(ع) در خواست نمودم که در این خصوص، کمکم کند وبا تلاشى که هر روز مىکنم تاکنون پیشرفت قابل ملاحظه اى داشته ام.
زائر با مهربانى ادامه داد: از وقتى به مشهد آمده ام، صبحها به زیارت مىآیم، ظهرها پس از اقامه نماز به مسافرخانه بر مىگردم و پس از ناهار و استراحتى کوتاه دوباره به حرم مىآیم و تا شب در اینجا مىمانم و قرآن راحفظ مىکنم. وى سپس به صفحه گشوده قرآن اشاره کرد و ادامه داد: خانم اگر زیارتتان تمام شده و ممکن است! شما از روى قرآن خط ببرید، ببینید اشکالى ندارم؟ آخر حفظ این سوره را امروز درحرم به پایان رسانیده ام!
قرآن را از دست زائر گرفت و پس از بوسه اى بر آن، درمیان دستانش قرار داد. زائر با لهجه شیرین خود و با اشتیاقى خاص، شروع به تلاوت نمود: 
«عَمَّ یَتَساءَلوُنَ، عَنِ النَّبَاءِ العَظیمِ …»
و بى هیچ اشکالى، تمام سوره را قرائت کرد.
قرائتش که تمام شد، سر صحبت را باز کرد وگفت: به قصد زیارت ده روزه به مشهد آمده ام. شب گذشته کیف دستى ام را گم کرده ام و الان حتى کرایه اتوبوس براى برگشتن به شیراز را هم ندارم! خدا را شکر مىکنم که همان روز اول همه هزینه ده روز مسافرخانه را پرداخت کرده ام! نمىدانم بعد از این که مدت اقامتم در مسافرخانه تمام شود، در این غربت چه کنم و به کجا پناه ببرم؟ درست سه ساعت قبل، وقتى به حرم رسیدم و قبل از این که بخواهم شروع به حفظ قرآن کنم، به حضرت آقا(ع) گفتم: من دراین شهر، غیر از خودتان، کسى را نمىشناسم!
خانم همصحبت زائر، رو به او کرد و گفت: ان شاءالله درست مىشود!
زائر غریب سر در قرآن فرو برد، لبهایش با آیات قرآن مشغول شدند و درهمین حال، همصحبت چند لحظه اى خود را در فکر و خیال فرو برد.
با خودش مىاندیشید که درست همان وقتى که این خانم، از آقا درخواست کمک نموده، ایشان هم مرا براى زیارت طلب کرده اند! شاید مىخواسته اند مشکل زائرشان بواسطه من حل شود! خدایا چه کنم که نزد ایشان شرمنده نشوم! جیبهایش را جستجو کرد، تمام موجودیش صد تومان بود که زائر را تا پایانه مسافربرى هم نمىرسانید چه که بتواند خرج سفرش را هم تأمین کند! مىخواست زائر رابراى چند روز باقیمانده اقامتش و تأمین خورد و خوراک او، به خانه اش ببرد، ولى خانه درست حسابى هم نداشت. از خاطرش گذشت که مبلغى را قرض نماید و به او بدهد، قرض هم که با لطف خدا بتدریج ادا مىشود! ولى به خاطر تحقق این فکر، مىبایست حرم مطهر را ترک مىکرد، به همین منظور آهسته زائر را متوجه خود کرد و از او پرسید: ببخشید خانم! اسم مسافرخانه تان چیست؟ زائر نتوانست به این سؤال پاسخ دهد و با حالتى خاص گفت: اسمش را نمىدانم! جایش را مىشناسم!
همصحبت چند لحظه پیش او، پس از ناامیدى از این پاسخ، پرسید: سه روز دیگر درمشهد مىمانید؟ زائر با سر خود، پاسخ مثبت داد. او بار دیگر سؤال کرد: ببخشید! شما هر وقت به زیارت مشرف مىشوید، همین جا مىنشینید؟ زائر با کنجکاوى و تعجب پاسخ گفت: معمولاً اینجا مىنشینم، چرا سؤال مىکنید؟ و او سرش را به زیر انداخت و زیرلب آهسته جواب داد: هیچى! همین طورى!
فکرى مثل برق از ذهنش گذشت. ایستاد. به ضریح و سپس به اطرافش نگاه کرد. خادمهاى حرم را که هر یک، شاخه اى از پر نرم در دست خود داشتند، از نظر گذراند. به یکى از آنها نزدیک شد وگفت: خسته نباشید! ببخشید! مىخواهم موضوعى را با شما مطرح کنم! خادم کنجکاو شد، چهره اش را کمى درهم کشید وگفت: بفرمایید!
او با نگرانى ادامه داد: شب گذشته کیف پول یکى از زائران گم شده است، بنده خدا، خانم میانسال تنهایى است که از شیراز به قصد زیارت آمده و مىگوید چون در مشهد کسى را نمىشناسد که کمکش کند به خود امام رضا(ع) پناه آورده است! مىخواهم ببینم در این مورد تشکیلات آستان مقدس امام رضا(ع) ، کمکى مىکند؟ اگر کمک مىکند، او باید چه کند؟
خادم که چهره اش در طول این گفتگوى کوتاه، کم کم باز مىشد با گشاده رویى گفت: بله! در صورتى که تشخیص داده شود که نیازش واقعى است به او کمک مىشود، فقط باید خود من با او صحبت کنم!
گویا به یکباره دنیا را به او داده اند! رو به خادم کرد وگفت: اگر ممکن است با من بیایید تا اورا به شما نشان بدهم.
لحظه اى بعد آن در ـ در حالى که او بسیار شاد نشان مىداد ـ با هم به حرکت درآمدند. دو سه قدمى با زائر فاصله داشتند که زائر میانسال با دست به خادم حضرت نشان داده شد!
خادم به زائر نزدیک شد وچند لحظه بعد او در حالى که آرامش یافته بود، زائر را مىدید که به همراه خادم، جهت دریافت راهنماییهاى لازم، روضه منوره را ترک مىکردند!
… همدم چند لحظه اى زائر غریبى که مىخواست حافظ قرآن باشد، خشنود از زیارت آن روز، درحالى که اشک شوق، پهنه گونه هایش را مرطوب کرده بود، به قصد خداحافظى با حضرت آقا، امام رضا(ع) وبه نشانه احترام به ایشان، دست بر سینه خود گذاشت، بار دیگر چشم به ضریح مطهر دوخت و با قلبى سرشار از آرامش، چندین بار تکرار کرد:
اَشهَدُ اَنَّکَ تَشهَدُ مَقامى
وَ تَسمَعُ کَلامى وَ تَرُدُّ سَلامى
وَ اَنتَ حَىٌّ عِندَ رَبِّکَ مَرزوُقٌ
۴یا ضامن آهو!
داخل صحن حرم نشسته بود، به کبوترهاى آقا! نگاه مىکرد و ناخنهاى قاشقى شکل و زمختش را با دستهایش نوازش مى داد.
یاد صحبتهاى آقاى دکترى که چند روز قبل براى درمان سرگیجه، پیش او رفته بود، افتاد که مىگفت: شما کمبود آهن دارى! و با نگاه به انگشتانش گفته بود: ببین چه به روزت آورده اى! براى خودت، ده قاشق سرخود، دست وپا کرده اى!
دکتر به او گفته بود که روى غذا، چاى زیاد و پررنگ نخورد، ولى او از بچگى به خوردن چاى، علاقه خاصى نشان مىداد. قبل از این که بچه هایش، خانه مسکونى او را که ماحصل یک عمر تلاش در کنار همسرش بود، بفروشند، گاه که دلش مىگرفت، حیاط خانه را آب پاشى و جاروب مىکرد و زیر تنها درخت کهنسال زردآلوى آن، پلاسى پهن مىنمود، بالشى مىگذاشت، یک قورى چاى، یک کترى آب جوش و یک استکان همراه با یک قندان نقلى، قند مىآورد و کنار خودش قرار مىداد و تا چاى قورى و آب کترى را تمام نمىکرد، از جایش بلند نمىشد.
همیشه وقتى اولین استکان چاى را مىریخت، یاد غمها و غصه هایش مىافتاد ولى وقتى به استکان آخر چاى مىرسید با دلدارىهایى که در طول چاىخورى به خود داده بود، براى ادامه زندگى امیدى تازه مىیافت!
شب قبل با عروسش دعوا کرده بود، پسرش هم طبق معمول طرف همسرش را گرفته بود و هر دو به این وسیله، او را حسابى دلخور کرده بودند. عروسش بار اول نبود که با او دعوا مىکرد ولى این بار دلش شکسته بود. وقتى به این حالت مىرسید یاد لیوانهاى نشکنى مىافتاد که وقتى مىشکنند هزار تکه شده و به شکل دانه هاى الماسى در مىآیند!
ماه گل اصلاً از مادر شوهرش که دیگر پا به سن گذاشته بود، خوشش نمىآمد و با وجود این که در کارها خیلى به او کمک مىکرد، ولى چشم دیدنش را نداشت، شاید یکى از دلایل آن، این بود که با وجود چهار عروس دیگرش، مىترسید، پیرى کورى او، روى دوشش بیفتد.
نمىدانست چه کند. از پنج عروسى که داشت، ماه گل از نظر رفتار و اخلاق، سرآمد بقیه بود، ولى چه کند وقتى که او نمىتوانست تحملش کند، حتماً چهار عروس دیگر هم نمىتوانستند او را تحمل کنند. هیچ کس و کار دیگرى هم نداشت که حداقل بعضى از روزها به آنها پناه ببرد. شب را تا صبح، نخوابیده بود. صبح علىالطلوع، قبل از این که پسرش از خانه بیرون برود، از خانه بیرون آمد و به آقا امام رضا(ع) پناه آورد.
سواد چندانى نداشت. مادر خدا بیامرزش به او گفته بود وقتى که دلتنگ مىشوى، قرآن را باز کن و چون سواد خواندن آن را ندارى به خطهایش نگاه کن و « قُل هُوَ الله » بخوان تا دلت آرام بگیرد.
از صبح چند بار قرآن را ورق زده و در بینِ « قُل هُوَ الله » خواندنهایش، تکرار مىکرد: یا ضامن آهو! ضامن آهو شدى، ضامن ما هم بشو! آقا!
سرش بشدت درد گرفته و دهانش هم خشک شده بود. گویى دنیا دور سرش مىچرخید. از صبح چند بار صورتش را شسته و تا مىتوانست، آب نوش جان کرده بود. بعد از سالها این حرف را که مىگفتند: خوردن آب زیاد با شکم خالى، دل آدم را ریش ریش مىکند، با تمام وجود حس مىکرد!
عمرى کار کرده بود ولى حالا به روزى افتاده بود که دارایىاش تنها لباسهاى تنش بود که آنها را هم شاید به خاطر خدا به او هدیه کرده بودند. وقتى ماه گل کمى با او مهربان مىشد ـ به قول خودش وقتى که مىخواست رب بجوشاند، ترشى بیندازد، سبزى خشک کند یا لباس بشوید و… ـ کار زیادى را به او مىسپرد و معتقد بود که با این عمل، به مادر شوهرش لطف مىکند! چون به این وسیله، دیرتر از کار مىافتد! اعتماد عروسش به دور از همه این حرفها تا حدودى درست بود چون به رغم سالها دوندگى و تحمل انواع و اقسام کمبودهاى تغذیه اى و… باز هم فعالیت خودش را حفظ کرده بود وآدم با دست وپایى به حساب مىآمد. به هر ترتیبى که بود، خودش را به کنار دیوار صحن رسانید و درست روبه روى سقاخانه نشست. زائران را مىدید که چطور سقاخانه را مثل نگینى در بر گرفته بودند و پیاله پیاله از آن آب مىنوشیدند و …
سرش را به دیوار گذشت. چشمهایش را بست و قطره اشک درشتى از گوشه چشم بر روى گونه اش غلتید. چند دقیقه اى را به همین حالت سپرى کرد. چون توانایى لازم را نداشت، دیگر نمىتوانست به هیچ چیز بیندیشد. سعى داشت به خودش بقبولاند که به خانه پسرش برگردد ولى مىترسید که بشدت مورد سرزنش قرار گیرد.
در این هنگام صدایى را، که او را مخاطب قرار داده بود، شنید؛ فکر کرد اشتباه مىکند؛ به صدا توجهى نکرد؛ بار دیگر صدا را واضحتر شندید؛ درحالى که سرش هنوز به دیوار بود با بى حالى چشمهایش را گشود؛ یکى از خادمان حضرت با ظرفى از غذا درکنار او ایستاده بود! و در حالى که مىخواست غذا را جلو او قرار دهد، مىگفت: مادرجان! مایلى ناهار، مهمان امام رضا(ع) باشى! او که نمىدانست واقعاً خواب است یا بیدار، بسختى سرش را از دیوار جدا کرد، اما نتوانست پاسخى دهد، زیرا خادم امام(ع) درحال ترک صحن بود و تنها توانست با نگاهش او را دنبال کند! مردد بود! نمىدانست چه کند! براى این که به خودش بقبولاند که بیدار است، لقمه اى در دهان گذاشت!
ساعتى از این واقعه گذشته بود؛ احساس خوبى داشت؛ حس مىکرد مورد توجه قرار گرفته است؛ براى این که آبى به صورتش بزند خود را به کنار آب نماى روبه روى پنجره فولاد ـ که خیل مشتاقان را روبه روى خود داشت ـ رسانید و چند مشت آب به صورتش زد. همین که بلند شد، زن جوانى را دید که با ظاهرى آراسته و مؤدب، درست در کنارش ایستاده بود. زن جوان پس از احوالپرسى حیرت آور خود، رو به او کرد وگفت: ببخشید خانم! تنها به حرم مشرف شده اید!؟ و او در حالى که فکر مىکرد با کس دیگرى اشتباه گرفته شده است، پاسخ داد: بله! زن جوان درحالى که سعى مىکرد با او ارتباط برقرار کند، با اشاره به مرد مسن بسیار افسرده اى که روى صندلى چرخدار نشسته و مرد جوان و متشخصى در کنار او ایستاده بود، گفت: من به اتفاق همسرم و موکل او که مردى بسیار خوب و نسبتاً ثروتمند است ولى متأسفانه کس و کارى ندارد، به حرم مشرف شده ایم!
او که از خدا مىخواست کسى را پیدا کند که بتواند کمى برایش درد دل کند، از مصاحبت با آن خانم، احساس شادمانى مىکرد و ناخواسته، به شرح زندگىاش براى او پرداخت. از ماه گل و از قهرش گفت! از شوهر خدابیامرزش و از …
زن جوان به او گفت: موکل همسرم مایل است با یک خانم هم سن وسال شما، ازدواج کند که بتواند در زندگى کمکش کند! و با دلهره اى محسوس، ادامه داد: ببخشید مادرجان! شما قصد ازدواج ندارید!؟ او که بسیار تعجب کرده بود، نمىدانست چه بگوید. روبه روى پنجره فولاد خشکش زده بود و طورى به آن نگاه مىکرد که گویى به شخصى خیره شده بود! حالش را نمىفهمید. آن خانم بار دیگر از او پرسید: ببخشید! چه مىفرمایید؟ پاسختان چیست؟ زن تمام نیرویش را در لبهاى خشکیده و رنگ پریده اش جمع کرد و درحالى که این پیشنهاد را در این مکان مقدس به فال نیک گرفته بود و تصور مىکرد به همین علت باید آخر و عاقبت خوبى داشته باشد، با خودش گفت: هرجا باشد از خانه ماه گل بهتر است! وسرش را به علامت قبول پیشنهاد تکان داد!
دقایقى بعد، زن، سمت راست صندلى چرخدار ایستاد و در حضور وکیل و همسرش و روبه روى پنجره فولاد، به عقد مرد در آمد! مهریه او هم، خانه مسکونى پیرمرد که هم اکنون در آن زندگى مىکرد و واقع در یکى از خیابانهاى مشرف به حرم مطهر بود، قرار داده شد با این شرط که تا پایان زندگى از او بخوبى نگهدارى کند.
ساعتى بعد از او که هنوز مبهوت بود و نمىدانست چه بگوید، وقتى که به همراه زن جوان، همسرش و آن مرد، رو به روى منزل او قرار گرفتند، باور کرد که بیدار است!
در همین موقع، وکیل مرد، رو به همسر او کرد، کلید منزل را به او داد، شرط تعلق مهریه را به او یادآور شد وحامل این پیام از سوى او براى پسر و عروسش شد که: حالم خوب است! نگرانم نباشید! خوشبخت باشید!
زن که شکرگزار خداوند بود، همانند همسرى مهربان از پیرمرد نگهدارى مىکرد تا این که پس از گذشت نزدیک به یک سال از این واقعه، آن مرد دارفانى را وداع کرده و او تنها وارث قانونى وى شناخته شد.
دیگر تنهاى تنها شده بود و حیاط بزرگ خانه، برایش بزرگتر جلوه مىکرد، به همین علت تصمیم گرفت طبقه دوم ساختمان را، اجاره دهد.
صبح چند روز پس از این تصمیم، با صداى زنگ تلفن از خواب بیدار شد. آقاى وکیل بود که مىگفت: خانم! طبق خواسته خودتان قرار است تا یکى دو ساعت دیگر، چند نفر بیایند و طبقه دوم ساختمان را براى اجاره ببینند. روبه روى عکس پیرمرد ایستاده و درحالى که به آن خیره شده بود و با چشمهاى او صحبت مىکرد، زنگ در به صدا درآمد. بسرعت صورتش را از قطرات اشک پاک کرد، آبى به آن زد، چادرش را روى سرش انداخت وبه سمت درحیاط به راه افتاد.
در را گشود. مردى را دید که به همراه خانم و آقایى، دم در ایستاده بودند. خانم و آقا با دیدن او خشکشان زد! خانم در حالى که بسختى خودش را از آن حال بیرون مىآورد و بشدت عصبانى شده بود، رو به او کرد و گفت: گفتم جاى بهترى، باعث شده ما را فراموش کند، اینجا براى چه کسى کار مىکنى؟ و سپس رو به شوهر زنگ پریده اش کرد وگفت: بیا! حالا بگو نمىدانم مادرم کجا رفته!؟ خیالت راحت شد!؟
مرد همراه آن زوج، رو به ماه گل کرد و گفت: خانم این چه طرز صحبت کردن است؟ شما با مالک این خانه صحبت مىکنید! بعد از این همه زیرورو کردن محلات، تازه برایتان جایى پیدا کرده ام! با این تعداد بچه چه کسى راضى مىشود تا شما ساختمان خانه تان به پایان برسد که حالا حالاها هم نمىرسد- به شما خانه اجاره دهد؟ تازه خانم لطف کرده اند به وکیلشان سپرده اند که اجاره بها هم اصلاً مهم نیست! من هم به خاطر آشنایى با همسرتان، شما را به اینجا آورده ام! براى همین هم شما توانستید تا دم در این خانه بیایید!
مرد در حالى که سعى مىکرد عصبانیتش را از خانم خانه! پنهان کند به او گفت: خانم! من از شما عذر مىخواهم! سوء تفاهم شده است! زن بدون توجه به صحبتهاى آن مرد و ماه گل، به سوى سرسراى خانه خود به راه افتاد!
ماه گل رو به شوهرش کرد و گفت: باید مادرت به من فرصت بدهد! اگر به من فرصت بدهد مىتوانم جاى خالى دختر نداشته اش را برایش پر کنم! مىتوانم…
…چند روز بعد از این، زن به همراه وکیل خود، درست در همان نقطه اى که مدتها پیش، پیرمرد روى صندلى چرخدار نشسته بود، روبه روى پنجره فولاد ایستاد و از او مىخواست تا پس از مرگ تمام اموالش را صرف امور خیریه کند.
آقاى وکیل! در حالى که توصیه هاى او را یادداشت مىکرد، مىشنید که او ضمن این که طورى به پنجره فولاد خیره شده بود که گویا روبه روى شخصى ایستاده است، مرتب تکرار مىکند:« یا ضامن آهو! ضامن آهو شدى آقا! ضامن ما هم بشو!».

 

با همین نیت به حرم آمده بود اما به یاد تنها دختر خودش افتاد که وقتى یک نفر به جان او قسمتش مىدهد چه حالى پیدا مىکند، حالا او امام رضا(ع) را به همین صورت، آن هم نه یک بار، بلکه صد مرتبه قسم دهد!؟
هر چه سعى کرد نتوانست خود را راضى کند که آقا را قسم دهد. همین که مىخواست ایشان را قسم دهد یاد حضرت زهراى مرضیه(س) و یاد حضرت امام جواد(ع) که در جوانى به شهادت رسیده بودند مىافتاد و قسم دادن برایش ناممکن مىشد. ساعتى را به همین ترتیب گذراند. هر چه بیشتر در حرم مىماند، بیشتر به حالت بىنیازى نزدیک مىشد! همین طور، گاه و بىگاه صورتش از اشک خیس مىشد و بغض گلویش را مىفشرد.
به ضریح خیره شده بود. آرزو مىکرد کاش در حرم با ضریح آقا، تنها باشد، در ضریح باز گردد و قبر منور و مبارک آقا را در آغوش بگیرد. دلش مىخواست این احساس را تجربه کند و در این میان بى هیچ قسمى، تنها براى دخترش، فرزندى بخواهد!
خداوند از ثمره ازدواج، دخترى به او داده بود که ده سالى مىشد که به خانه بخت رفته بود. دختر او در طى این سالها، سه بار بچه هایش را پیش از دنیا آمدن از دست داده بود و اکنون او مىخواست براى تولد سالم چهارمین فرزند دخترش، از آقا کمک بگیرد!
دختر او به روزى افتاده بود که تمام فکر و ذکرش، بچه شده بود و دیگر به زندگى خود و هستى خانواده اش هم توجهى نمىکرد. دلش مىخواست همان لحظه اى که نوه اش به دنیا مىآید، بلاگردان او شود! او خودش بمیرد ولى نوه اش زنده بماند!!
مىخواست نا امیدى را از خود دور و فراموش کند. با خود گفت: باید تسلیم رضاى خدا بود! چادرش را روى صورتش کشید، سر را روى زانوان قرار داد و چشمهایش را بست.
حرم دیگر خیلى خلوت شده بود، طورى که تنها او بود و ضریح! بلند شد. روبه روى ضریح ایستاد. در ضریح هم باز بود! وارد آن شد و بىاختیار پایین پاى قبر مطهر، زانو زد! فقط قبر منور را مىدید و دیگر هیچ چیز را! بغض آن چنان گلویش را فشار مىداد که بسختى نفس مىکشید. حتى نمىتوانست گریه کند. فقط دو چشم شده بود و درون ضریح را جستجو و قبر سرشار از نور آقا را با ولع خاصى نگاه مىکرد! او که آرزو داشت در چنین حالتى، سلامتى نوه در راهش را از امام بخواهد، همه چیز ـ حتى خودش ـ را فراموش کرده بود.
سخت در احوال خود غوطه ور بود که پیرزنى، آرام به پهلوى او زد و در حالى که سعى مىکرد چادر را از صورتش کنار بزند مفاتیحى به او داد و گفت: « خانوم! چشمام خوب نمىبینن، میشه برام زیارت عاشورا رو پیدا کنین؟!»
چادر را از روى صورتش به کنارى زد. مفاتیح را از دست پیرزن گرفت. در حال پیدا کردن زیارت عاشورا بود که ناگهان به خود آمد! دیگر حالش را نمىفهمید. این چنین توفیقى برایش بىسابقه بود! مفاتیح را روى زانوى پیرزن قرار داد و سریع از جاى خود برخاست.
بغض سنگینى، گلویش را گرفته بود. طورى که به زحمت نفس مىکشید! در زیر نگاه تعجب آور پیرزن، آنجا را ترک کرد. پیرزن بلند بلند مىگفت: خانوم! ببخشین ناراحتتون کردم! بیاین بشینین! نمىخواد برام زیارت عاشورا رو پیدا کنین! بیاین خانوم!
دیگر کثرت جمعیت و شلوغى زیاد اطراف ضریح برایش مهم نبودند. رسیدن به ضریح و ترکاندن بغض خود در پشت پنجره هایش، مهم بود و بس!
به هر ترتیبى که بود خودش را به ضریح رسانید و با دستش پنجره اى را در مشت گرفت. چشمهایش باز شده بود. مىخواست ببیند چه تشابهى میان چیزى که دیده بود با چیزى که مىبیند، وجود دارد.
تصویر پارچه اى سبز، پولهاى خرد، اسکناسها و … زیر پرده اشک چشمهایش به صورتى لرزان محو مىشدند! بغضش را خالى کرده بود! سرش را روى دستش گذاشت و زیر لب گفت: آقا! راضیم به رضاى خدا!
۶حج فقرا
زندگى آن چنان، او را در تنگنا قرار داده که پاک از دل و دماغ افتاده بود. با وجود این که بچه آخر خانواده بود ولى از همه خواهرها و برادرهایش پیرتر نشان مىداد. مىشد رد پاى تمام چین و چروکهاى صورتش را گرفت وبه یک بدبیارى رسید! از حاصل ازدواج اول، یک دختر برایش مانده بود که پیش از به دنیا آمدن او، شوهرش جوان مرگ شد و به قول خودش با اصرار و فشار خانواده، به او دوباره شوهر داده بودند. همسر دوم او که مردى بسیار هوس باز و غیر مسئول بود و از همسر اول خود چهار بچه داشت، اصلاً با دخترش نمىساخت ولى او چهار بچه همسرش را با زحمت زیاد، مثل فرزند خودش حتى با کار در کارگاههاى قالىبافى، جمع و جور مىکرد، آنها را به مدرسه مىفرستاد و به کارهایشان رسیدگى مىنمود.
از همان ابتداى زندگى متوجه شده بود که شوهرش معتاد است ولى از ترس آبرو، دم برنمىآورد! آخر کارىها کار شوهرش به جایى رسیده بود که حتى بچه هایش را بدرستى نمىشناخت! گاهى آنها را، دایى خطاب مىکرد! گاهى به آنها، عمو مىگفت! وگاهى هم آنها را نان خور اضافى مىدانست!
از ابتداى جوانى مجبور بود به کارهاى سخت و طاقت فرسا، تن دهد تا بتواند شکم هفت نفر را سیر کند! احساس مىکرد پناهگاهى براى چهار بچه همسرش شده، که از نعمت پدرى مسئولیت پذیر و مادر، محروم شده بودند. یک یک بچه ها را از آب و آتش در آورد و حالا بعد از گذشت سالهاى سال، هر کدامشان نسبت به سن و سالهاى خود، دستشان به دهانشان مىرسید! انصافاً او را هم از یاد نبرده بودند.
هر سال ایام حج که مىرسید به هر سختى که بود بچه هایش را بر مىداشت و خودش را به حرم مطهر مىرساند. بچه ها را در گوشه اى از حرم مىنشاند و پس از این که چندین بار به آنها تأکید مىکرد که از جایشان بلند نشوند، به سمت ضریح مطهر به راه مىافتاد و با این احساس که به زیارت خانه خدا مشرف شده! با جان و دل، هفت مرتبه ضریح را طواف مىکرد و در طى طواف، مرتب تکرار مىکرد:
« جان به قربان تو آقا! که تو حج فقرایى » 
آن روزها، قسمت خانم ها و آقایان از هم جدا و حرم مثل این روزها، شلوغ نبود. پس از طواف به سوى بچه ها بر مىگشت و بعد از زیارت آقا، حرم را ترک مىنمود. از وقتى که یادش مىآمد یکى از نقاط روشن و شفاف زندگىاش، زمانى بود که به حرم مطهر مشرف مىشد. تمام دلخوشىاش در این دنیا این بود که بچه هاى همسرش را درست به چشم بچه خودش نگاه کرده بود وشاید اگر او نمىبود، سرنوشت آنها هم دست کمى از سرنوشت پدرشان، پیدا نمىکرد!
یکى از بچه هاى همسرش، چندین سال بود که در یک کاروان حج، مسئولیتى داشت و از همان سالهاى اول کار در آن کاروان، هر سال به او قول مىداد که او را به حج ببرد، ولى تا کنون هر سال درگیر ودار اعزام حجاج، با نگاهى ترحم آمیز به او گفته بود:« نشد جایى براتون پیدا کنم! ان شاءالله سال دیگه شما رو با خودم مىبرم!»
امروز صبح هم بعد از دیدن مادرش همان حرفهاى سالهاى پیش را تکرار کرده بود و به هر دلیلى قصد داشت امسال مادر خانمش را به عنوان خدمه کاروان به حج ببرد و او هم دیگر از تشرف به خانه خدا ناامید شد!
ماه ذیقعده بود. همانند سالهاى قبل ولى زودتر از آن سالها، پس از نا امیدى از تشرف به حج، راهى حرم مطهر آقا علىبن موسىالرضا (ع) شد. در راه مرتباً از اعماق وجود تکرار مىکرد:
« جان به قربان تو آقا! که تو حج فقرایى » 
با دلى شکسته، خودش را به حرم رسانید. حرم خیلى شلوغ بود، آن قدر شلوغ که بسختى مىتوانست قدم بردارد. صحنها را به هر سختى که بود پشت سرگذاشت و پس از گرفتن اذن دخول، وارد دارالسعاده شد. جمعیت به قدرى زیاد بود که حتى گاهى پاهاى زائران روى پاى هم قرار مىگرفت. خودش را بسختى از بین زائران عبور داد و به داخل دارالزهد رسانید. انواع و اقسام چهره ها، گویش ها، لهجه ها، رده هاى سنى و مشتاقان زیارت در حرم حضور داشتند و با وجود تفاوت با هر یک از آنها، با همه آنها در یک چیز مشترک بود و آن هم در قطرات اشکى بود که برگونه اش جارى شده بود!
مثل همیشه، همین که چشمش به ضریح افتاد، اشک مثل سیل از گوشه چشمانش جارى شد، پهنه صورتش را پوشانید و داخل شیارهاى آن روان گردید. با جلو چارقدش، صورتش را از قطرات اشک پاک کرده و در حالى که از عمق وجود تکرار مىکرد:
« جان به قربان تو آقا! که تو حج فقرایى » 
چشمانش را به ضریح دوخت.
دیگر شلوغى برایش مفهومى نداشت. سرش درست به روى پشت خانمى قرار گرفته بود. به هر ترتیبى که بود از بین زائران فضایى را یافت، سرش را از آن فضا عبور داد و به ضریح مطهر خیره شد. ساکت ساکت شده بود. صداى ضربه هاى قلبش را مىشنید. جلو و جلوتر رفت، طورى که به شعاعى از ضریح که سالهاى قبل گرد آن طواف مىکرد، رسید. مىخواست از آنجا شروع به طواف کند ولى نمىتوانست! یک قدم به جلو مىگذاشت، سیل جمعیت او را ده قدم به عقب مىراند! یکى مىگفت: « یا ضامن آهو! » دیگرى مىگفت: « یا امام هشتم »، یکى زیارتنامه مىخواند، یکى چادرش را به پشتش بسته بود وسعى داشت دستش را به ضریح برساند و …
تا آن روز حرم را به این شلوغى ندیده بود. دیگر حتى نمىتوانست از داخل جمعیت خارج شود. جایى هم نبود که بنشیند! نمىدانست باید چه بکند؟ با خود اندیشید که از طواف چشم پوشى کند، همان جا منتظر بماند تا وقتى که از ازدحام جمعیت، کاسته شود! مدتى را به همین گونه سپرى کرد ولى گویا از زمین آدم مىجوشید و حرم به هیچ عنوان، خل

:: Information 578
موضوع : مذهبی ها
تاریخ بروزرسانی : ۱۱ دی ۱۳۹۲
راهنما : برای مشاهده راهنما اینجا را کلیک نمایید
:: QR Code
نویسنده : ( AMIN BesharatNia ) | تعداد ارسال ها ( 25323 ) | درباره نویسنده :
:: Comments


نظرات بسته شده.

برخی از برنامه های اندرویدی طراحی شده ما